|
زندگی من زندگی تو دنیای کوچک ما
|
نمی دونم چرا دست و دلم به نوشتن نمی ره احساس می کنم گفتن 1 مشت حرف تکراری و خالی کردنشون تو این صفحه ها برای آدم بزرگائی که حتی وقت نمی کنن لابلای روزنامه خوندنشون 1 نیم نگاه بهش بندازن هیچ فایده ای نداره
آدم بزرگائی که براشون روسیاهی بانو چوئی و رسیدن یانگوم به مینگ جائو خیلی مهمتر از گوش دادن به حرفای من و تو
دلم گرفته ماه رمضون پائیز درگیریا و دغدغه هائی که دور و بر میبینم داره کم کم از یادم می بره جوون باید جوونی کنه
می گن این ماه و گذاشتن واسه توبه بعدم هی بهمون می گن توبه کن خودشونم توبه می کنن قرآن و می ذارن رو سرشون و العفو می گن خوشم می آد از این مراسما اما نمی دونم چرا وقتی 1جوون با ظاهر ساده بدون پوشش آنچنانی می ره تو جمعشون همه استغفر می گن 1بار خادم مسجد محلمون 1 پسره رو تو مسجد راه نداد می گفت مسجد که جای قرتی بازی نیست بخدا راست می گم فکرش و بکن تو خونه خدا راهت ندن و بهت بگن اومدی قرتی بازی البته حقم دارن تا زور باتوم و چوب هست چه لزومی داره با محبت راه و نشونت بدن اونم راهی که خودشون توش گم شدن کوری عصا کش کور دگر...
دلم پره امسالم مثل هر سال احیا رو تنهائی میشینم تنهائی من و خدا نه بهم می گه قرتی نه می گه ...
تازه مجبورم نیستی تند تند مثل اونا بخونی غلط هم داشته باشی بهت نمی خنده اگه وسط قرآن رو سر گذاشتن شیطونیت گل کنه و بخندی اخم نمی کنه باهات می خنده دوست داره دوسش داری نمازتم نخونی حرفت و میشنوه موهاتم بیرون باشه نگاهت می کنه بدم که باشی اون خوبه خوبتر از همه اونائی که خوبیاش و به اندازه تو نمی بینن 1چیزی هست که فقط من و تو می دونیم اگه مثل بقیه دعا نخونی بازم به حرفات گوش می ده فقط کافیه صداش کنی فقط کافیه صداش کنم نه فقط تو این ماه نه فقط تو این روز همیشه صداش می کنم خدایا سلام و خدا با لبخند نگاهم می کنه و 1 جا تو دقیقه نود وقتی همه چی سیاه بود جواب سلامم ومی ده پس دلم و می زنم به دریا و از ته دلم می گم خدایا سلام
داشتم به برادرزاده م شعری رو که خودم توی بچگی یاد گرفته بودم می خوندم : شب که همه تو خوابن آقا پلیسه بیداره ... بیشتریا این شعر و بلدن شعری که تو اون سن و سال حس امنیت و تو وجود کوچیکمون بیدار می کرد یادمون می داد اگه گم شدیم از آقا دزده نترسیم چون آقا پلیسه مواظب همه چی هست
چشمام و می بندم و به دیروز و پریروز و تابستون امسال فکر می کنم هر بار که بیرون می اومدم مراقب بودم با مامورای گشت برخورد نکنم مادرم مرتب باهام تماس می گرفت تا از نگرانی دربیاد توی اینترنت ماجرای مرگ پسری رو خوندم که به خاطر پوشیدن لباس مارک دار داشته از دست مامورا فرار می کرده
دستگیری پسری که برای پیدا کردن سگ گمشده ش توی روزنامه آگهی داده بوده
درخواست ملتمسانه خانواده های دانشجویان دربند که 1 دختر جوون هم توی فهرستشون هست از آقای رفسنجانی
اخراج و حبس فرزاد حسنی به خاطر سوال از سردار رادان و.....
انقدر از این خبرا تو دست همه هست که لازم نیست تک به تک گزارش داده بشه
اغراق نیست چند نفر از ما این روزا توی خیابون راه می ره بدون اینکه از دیدن ماشین گشت تنش نلرزه ؟
توی تلویزیون میگه پلیس حافظ اجتماع...!!!
برادرزاده کوچولوم از سکوتم خسته میشه گوشه لباسم و میکشه و با زبون کودکانه ش ازم می خواد باقی شعر و بخونم دلم برای خودم می سوزه بهش لبخند می زنم و می گم اون شعر خوب نیست بیا 1 چیز دیگه بهت یاد بدم ....
به شوخی می گم الان که از آقا پلیسه می ترسیم کی مواظبمون باشه ؟ این و نمی دونم اما می دونم باید خیلی مراقب باشیم که خودمون و به جای آقا دزده نگیرن
نیلوفر
حالت اول: زبان از نگاه صدا و سیما:
چندسال پیش صدا و سیما که مجریهاش هنوز هنوز جلوی دوربین می گن احوالاتتون چطوره برای تصحیح زبان فارسی! دست به ابتکار جالبی زد که در نوع خودش سوژه ای بود برنامه فارسی را پاس بداریم که سعی کرد گویش مردم و درست کنه و در نتیجه ترمینال شد پایانه کامپیوتر شد رایانه موبایل شد تلفن همراه هلیکوپتر شد بالگرد و... خلاصه هر کاری کرد تا بتونه رو ملت تاثیر بهینه بذاره و ایرانیشون کنه
حالا هم که SMS شده پیامک
حالت دوم: زبان از نگاه من و نگاه تو :
تو خیابون داری با رفیقت راه می ری رفیقت می افته تو جوب بهش می خندی می گی سه کردی ضابیل خان پاشو زن جا افتاده ای با تعجب نگاهت می کنه و رد می شه
تو خونه داری پشت تلفن قرارات و ردیف می کنی بابات می آد تو هول می کنی می گی : پس افتر شو آرکپا...
بابات با تعجب نگاهت می کنه و زیر لب غر می زنه
سر جلسه داری تقلب می کنی 1 هو استاد می بینه آروم می گی زکی چه سیریخ شد استادت براق می شه تو چشمت و با عصبانیت 4ساعت در مورد فردوسی بدبخت حرف می زنه کلی ناله و نفرین به نسل سوم که با این مدل حرف زدنشون تن دهخدا رو تو گور می لرزونن
جالب اینجاست که وقتی می خواد سر کلاس درس بده باید 1 مترجم م کنارش باشه تا صحبتهاش و به فارسی برگردونه
تو دبیرستان 1دبیر فلسفه داشتیم که هروقت بهش می گفتی فلانی فلان کار و کرد می گفت به دلش نگاه کنید ببینید نیتش چی بوده مهم دلشه جوون
حالا شده حکایت حرف زدن ما من و توی نسل سومی که به قول مامانم هیچکس زبونمون و نمی فهمه دلمون ایرانیه
حالا زبونمون عجیب غریبه یا تیپمون فرقی نمی کنه همین که خودمون می دونیم بچه این آب و خاکیم کافیه اگه دبیر فلسفه م الان اینجا بود می گفت sms با پیامک فرقی نداره به دلت نگاه کن دلت باید ایرانی باشه جوون
اما حیف که خیلیا این و نمی دونن شایدم می دونن و نمی خوان قبول کنن که دل ما نسل سومیا بدون این اداها و قر وفرا هم ایرانی ایرانیه خیلی ایرانی تر از اون استاد طرفدار دهخدا پس خیالت راحت باشه اصل دلته جوون دلت و ایرونی کن
نیلوفر
تا چند وقت پیش که هنوز به برکت طرح مبارزه با فساد اجتماعی خیابون دچار نا امنی نبود می تونستی آمار همه بچه های سر به راه ۱ محله رو تو چند تا محل پایین تر داشته باشی
نمی دونم چرا هیچ بزرگتری نمی خواد باور کنه اون احساسی که توی وجود بچه ش جوونه می زنه چه عشق باشه چه ۱ هوس زودگذر غریزه ایه که خدا تو وجود هر کسی گذاشته و اگر به جای نصیحت و تشر دوستانه بتونه حرفش و بزنه شاید بشه کمکش کرد یا از منجلاب نجاتش داد
باز پسرا تو این مورد از شانس بیشتری برخوردارن چون خیلی از خانواده ها معتقدن پسر آبرو ریزی نداره!!!
کاری ندارم به اینکه ما درست می گیم یا بزرگترا اما انقدر این حرفا در گوشمون تکرار شده که حتی خودمونم باور کردیم دختر و پسر باید یا از هم جدا باشن یا ۱ افتضاحی بار می آد می دونم الان هر پسری که این و بخونه می گه آره مگه چه عیبی داره اما حتی ۱لحظه تحمل نمی کنه که خواهرش بخواد دست تو دست پسر دیگه ای توی خیابون راه بره چون این دیگه بی غیرتی حساب میشه و مردای ایرانی با غیرتشون زنده ن
منم اگه پسر بودم همین طوری فکر می کردم چون دارم توی این مملکت بزرگ میشم وقتی هم ازدواج کنم حتما مراقبم که بچه چشم و گوش بسته م که هر از گاهی کلاسای تقویتیش زیاد میشه!!! فقط به درسش فکر کنه
ما اینطور بزرگ شدیم اینطور زندگی کردیم و وقتی که به اقتضای جو زمانه و سنمون می خوایم این چارچوبا و تحریما رو بشکنیم بی اختیار دچار ۱ دوگانگی شخصیتی میشیم هیچ کس هم نیست که تو این شرایط راهی جلوی پامون بذاره تا بفهمیم چطور می شه تعادل و توازن و برقرار کرد سردرگمی انقدر برامون طبیعیه که باهامون عجین شده جوری که خودمون هم نمی فهمیم طرز فکرمون و عقایدمون با هم تضاد داره فرق بین عشق و هوس و هیچ کدوممون نمی دونیم چون بهمون یاد ندادن نمی تونیم بفهمیم این حسی که الان نسبت به دیگری داریم بر چه مبنایی به وجود اومده چون معیاری برامون مشخص نکردن وقتی برای شناخت دیگری نداریم چون یادگرفتیم با هم باشیم برای اینکه چند دقیقه از های وهو فرار کنیم
بعد هم دخترا معتقد می شن پسرا چیزی نیستن جز دسته ای هوس باز و پسرا اصرار دارن ثابت کنن دخترا به هیچ مکتبی پابند نمیشن این میشه زندگیمون توی بحرانی ترین سن و دیدگاهمون نسبت به موجودی که قراره بعدها کنارش زندگی کنیم و یکی دیگه رو مثل خودمون پرورش بدیم
اما کاش پیش از اینکه سرمون به سنگ بخوره یکی بهمون حالی می کرد عشق اگر تو مسیر درستی هدایت بشه تو هر سنی جواب میده ۱۳ ساله هم که باشی عشق کاملت می کنه کاش یکی بهمون یاد می داد
۱دوستی داشتم که دختر ساده ای بود از اون دخترا که سالی ۱بارم رنگ آرایش نمی بینن اما زیباییشون قابل تحسینه پدرش فوت کرده بود و برادرش تازه عقد کرده بود بنده های خدا همشون کار می کردن تا خرج زندگیشون دربیاد این دختره هم دیپلم که گرفت رفت توی یک شرکت استخدام شد اوایل از کارش راضی بود اما کم کم برام از مهندس شرکت گفت که با اینکه آدم جا افتاده ایه بهش ابراز عشق کرده
بهش گفتم حواسش و جمع کنه و اونم کاملا خیالم و راحت کرد که مراقبه
مدتی گذشت ۱شب دیروقت اومد دم خونه مون و گفت سر پول با برادرش حرفش شده و اونم از خونه بیرونش کرده به هر زحمتی بود خانواده م و قانع کردم که فراری نیست و دروغ نمی گه
قرار شد چند روزی اونجا باشه تا شرایطش درست بشه طفلک همه ش گریه می کرد و آروم و قرار نداشت می گفت اگه نتونه برای کمک به پول پیش خونه چیزی جور کنه نمی تونه برگرده
چند روزی شبا می اومد خونه ما تا اینکه ۱روز رفت و دیگه نیومد با محل کارش که تماس گرفتم گفت مشکلش حل شده و همه چی به خیر گذشته
دیگه ازش خبر نداشتم تا ۲هفته پیش که اتفاقی دیدمش با ۱۸۰درجه تغییر و ...دعا می کردم اشتباه حدس زده باشم اما... برام تعریف کرد که با همون مهندس دوست شده و الان ۱خونه مجردی داره و ۲خط موبایل و...
ترجیح دادم به بقیه حرفاش گوش ندم چیزی که گفتم داستان نبود تراژدی وحشتناکی بود که روزانه زندگی صدها دختر و رقم می زنه خدا می دونه روزی چندتا دختر تو جامعه اسلامی ما اسیر این گرگهای متشخص می شن و به هوای رسیدن به آرزوهای کوچیکشون معصومیتشون و به بهای گرونی می فروشن
کاش اون فرشته هایی که می خوان ریشه فساد و با زدن باتوم تو سر پسر ۱۸ ساله و قیچی کردن موهای دختر ۲۰ ساله از بین ببرن چشماشون و بازتر می کردن کاش.. هرچندکه...
از کجا معلوم قاضی در خانه خمار نیست
نیلوفر
بزرگ که می شیم آرزوهامون بزرگ میشه دنیامون بزرگ میشه و دلامون... کوچیک
دلم تنگ شده واسه وقتی که آرزوم رفتن به کلاس اول بود دلم تنگ شده واسه وقتی که رفتم کلاس اول و همه آرزوم شد کلاس پنجمی شدن
واسه وقتی که تو سقاخونه محل شمع نذر می کردم تا نمره ریاضیم کم نشه
آخ که دلم لک زده واسه دل دل ۱۵ سالگیم تو چشای پسر همسایه
چه دنیای کوچیکی بود کاش هیچ وقت از اون دنیا سوا نمی شدم
می گن جوونی وقت تحرکه وقت عشق
خیلیا میگن کدوم جوونی؟ کدوم عشق؟ اما من میگم جوونای ما آخر عشقن که تو روزایی که واسه راه رفتن توی خیابونای مملکت گل و بلبلمون باید به هزار نفر جواب پس بدی و وقتی می خوای سوار ماشینای آزادی بشی مواظب باشی کسی نشنوه اسم خیابون چیه بازم می تونی تو گوشه کنارای کافی شاپا و درکه و توچال و هزار جای دیگه صدای خنده شون و بشنوی
منم یکی از همون جوونام جوونایی که همه دنیاشون ختم می شه به ۱سیاهی اما بازم امید دارن به ۱فردای روشن دلخوشیمون دیدن میدون آزادی بود که اونم میخوان به بهانه کهنگی خرابش کنن انگار قراره هر چیزی که نشون و اسمی از آزادیداره بره تو قبرستون با این حساب فکر کنم من یکی شانس آوردم که اسمم آزاده نیست آخه احتمالش زیاده که تو یکی دو سال آینده این اسم هم به اسمای ممنوعه اضافه بشه...بگذریم
آرزوهای من و تو شاید کوچیکتراز آرزوهای جوونای خیلی جاهای دیگه باشه اما دنیای من و تو خیلی قشنگتر از اوناست چون تو سختی با دستای خودمون میسازیمش
نمی خوام شعار بدم نمی خوام شعار بدی اما اگه دوست داری برام از آرزوهات بنویس آرزوهایی که شاید برای بزرگترها حتی فکر کردن بهشون ممنوع باشه ولی برای من و تو همه دنیاست
نیلوفر